قالب وبلاگ

"رها"یی در انتظارِ "رهایی"

من _هنوز_ زنده م.... اما دیگه نمینویسم اینجا!

صرفن جهتى اطلاعِ دوستانی که هنوز میان و منتظرن!

[ ۱۳٩٢/٢/۱٢ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ رها ]

چهارتا بچه قد و نیم قد چه ها که به احوالِ آدم نمیارند...

اون هم وقتی که فرداش "روانشناسیِ" مزخرف داشته باشی!

هرچند با تمومِ شیطنتهای بیش از حدشون به معنایِ واقعیِ کلمه عاشقِ هر چهارتا شونم!!!

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ رها ]

به طرزِ عجیبی شلخته ام...!!!!!!

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ رها ]

گاهی فقط یه جمله به ذهنِ آدم میاد :

به روح اعتقاد داری؟!

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ رها ]

تو اتوبوس نشسته بودم هی میدیدم این خانومِ عزیزِ کنارِ دستم نود درجه چرخیده منو نگاه میکنه. منم کلن اعصاب نداشتم و اخمام تو هم بود.

چند دقیقه همینجور نگاهم کرد. منم اصلن بر نگشتم نگاش کنم یهو گفت: هنوزم نمیخندی!!!!!

با تعجب برگشتم نگاش کردم. گفتم چی؟ گفت : هنوزم نمیخندی!!

داشتم به خودم میگفتم یعنی انقدر داغونم که این خانومه ....؟!!

چهره ی متعجبم رو که دید گفت: مثلِ قبلنا!!!

مطمئن شدم اشتباهم گرفته چون حافظه تصویریم خوبه! گفتم: اشتباه گرفتین فکر میکنم.

گفت : من معلم خطت بودم یادت نیست؟!

گفتم : نه اشتباه میکنین.

بعدِ یکم آدرس دادن و فهمیدنِ اینکه منو اشتباه گرفته گفت: خیلی عجیبه! مو نمیزنی با اون شاگردم فقط بزرگتر شدی.

انگار هنوزم باور نمیکرد که من شاگردش نیستم.

می گفت: اون موقع ها بهش میگفتم چرا نمیخندی؟؟ آخه اصلن نمیخندید. منم دوست داشتم بخنده. دیدم تو هم نمیخندی...

یه لبخند زدم و گفتم همیشه اینجور نیستم!

وقتی خدافظی کرد و از اتوبوس پیاده شد، تونسته بود لبخند رو روی لبام بنشونه.

خیلی عجیب بود برام... خیلی!

حرفی رو که زد واقعن نیاز داشتم بشنوم. نیاز داشتم یکی بگه خودتو جمع کن باباجون!! 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٩ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ رها ]

روزای سخت در انتظاره... میدونم!!

[ ۱۳٩۱/۱٠/۸ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ رها ]

این روزا خسته م!

هی میخوام خوب باشم اما .... باور کن نمیشه!!

داغونم... انقدر داغون که با کوچیکترین خبر ناراحت کنده ای گریه میکنم....

«باورت میشه؟؟ من و گریه اصلن؟!!»

یه فصل برای این دخترِ معصومی که تو آتیش سوزیِ پیرانشهر بود و امروز کشته شد گریه کردم

یه فصل برای فردا

 یه فصل برای خودم

و یه فصل هم برای گریه کردن هام کلی گریه کردم!!

اصلن یه وضی شدم الان....

حالا کی حوصله درس خوندن داره؟؟ 

[ ۱۳٩۱/۱٠/۸ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ رها ]

مثلِ پارسال، این روزها برایم خیلی دردناکند و مثل سالِ قبل از پارسال و حتی سالِ قبلش!

خیلی خیلی برام دردناکه وقتی تو خیابون راه میرم و بیلبرد ها رو میبینم. وقتی پیام های شادباش میبینم وقتی میبینم گرامی می دارن حماسه یِ واهیِ نهم دی ماه رو....

نهم دی ای که حجت را به قولشان برایشان تمام کرد.

اما سوالِ من اینجاست که اگر بر شما حجت تمام شد، پس تکلیفِ حجتِ اشک های نگین کوچولو چه میشود؟ نگینی که نیاز به حمایتِ مادی و معنوی داشت، نگینی که همه ی سختی های زندگیش را مادرش به جان میخرید تا او آسایش داشته باشد.

این نگین کوچولوی 6 ساله فقط میدونه یه روز مامانش رفت، قرار بود برگرده اما برنگشت... نشد که برگرده! او با همان سنِ کمش میفهمد. میداند که مادرش را در خیابان چگونه از او گرفتند اما میگوید: به خدا سپرده شان و میداند خدا انتقامش را خواهد گرفت.

الان نگین سه سال است بی شبنم است. شبنمی که همین حماسه ی نه دی کذایی او را از نگین گرفت. نگین دیگر برایِ خودش خانومی شده و به مدرسه رفته و درس میخواند. الان نگین است که باید تمامِ مشکلاتی که مادرش در زمانِ حیات به دوش میکشید به دوش بکشد. 

و شنیدنِ داغِ دلِ مادرِ پیر شبنم چقدر سخت است. گریه هایی که هنو هم مثلِ روزِ اول پر از سوز است.

مادرِ پیرِ شبنم که می بایست با تمامِ مشکلاتِ جسمی و مالی اش به تنهایی نگین کوچولویِ دخترِ34ساله اش را بزرگ کند و هر سال در سالگردِ عزیزش، بیلبرد های شاد باش و گرامی داشتِ حماسه یِ نه دی را ببیند و نفرین کند. زجه بزند. و بزرگ تر از این ها... آه بکشد. آهی که من یقین دارم دامن گیر میشود. 

نمیشود داغِ این مادرِ نازنین را دید و لب فرو بست. نمیشود وضعِ اسفناکِ جنازه شبنم و چگونه تحویل گرفتنِ آن و تشییع جنازه غریبانه ی آن را شنید و همپایِ مادرش گریه نکرد.

نهم دی ماه حجت را بر ما هم تمام کرد.

به احترامت بلند قد می ایستم.... شبنمِ شهرابی!!

[ ۱۳٩۱/۱٠/٧ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ رها ]

امروز - بعد کلاس - میدون هفت تیر

هوا خیلی سرد بود و خودم رو تو کاپشنم مچاله کردم و تند تند راه میرفتم تا زودتر برسم به مترو.

یهو یه دختر بچه که تو وهله اول پسر به چشم میخورد رو دیدم گوشه خیابون داره فال میفروشه. پرسیدم : دونه ای چند میدی؟ / هرچی دوست دارید بدین.

دست میکنم ته جیبم چندتا پول خورد داشتم میدم بهش و یه فال برمیدارم. دختره یه نگاه به من میندازه میگه: میشه بهم پول بدین؟ من غذا نخوردم!

دلم یه لحظه یه جوری شد میخواستم بدم اما گفتم از کجا معلوم به خود بیچاره ش برسه؟! گفتم: نه. ندارم و رفتم یکم جلو تر رفتم باخودم فکر کردم خودم براش غذا بخرم. یه بقالی نزذیک بود رفتم از این ساندویج های بسته بندی شده بخرم. سر راهم یه پسر بچه دیگه رو دیدم که داشت فال میفروخت واسه همین دوتا خریدم یکی ش رو دادم به پسره یکیش رو بردم پیش دختره.

وقتی رسیدم پیش دختره دیدم حالش خیلی بده. تازه دیدم که هیچی نپوشیده و فقط یه بولیز تو اون سرما تنشه. غذا رو بهش دادم گفتم پاشو برو خونت!

گفت نمیشه / گفتم : چرا نمیشه؟ داری یخ میزنی آخه این چه وضعشه برو خونتون زود باش! / اگه سی تومن در نیارم مامانم رام نمیده خونه / چقدر جمع کردی تا الان؟

پشو بلند میکنه و یه سری پول خورد و 2 تا دو تومنی و چندتا پونصدی و صدی و سکه زیرش بود. دیدم تا سی تومن خیلی مونده. 

شال گردنم رو در آوردم انداختم دور شونش و دست هاش رو که لای پاهاش قایم کرده بود تا گرم شه رو دور یه سر شال پیچیدم.

گفتم : آخه عزیزم اینطوری که یخ میزنی!/ سرش رو تکون داد. اسمش رو پرسیدم گفت : فنا / منم خودمو معرفی کردم یهو چشاش برق زد و گفت اسم دوست منم اینه!

خندیدم. بعد برگشت گفت : خاله تو کیف پول داری؟ / آره چطور؟ / من آخه کیف پول خیلی دوست دارم. میشه ببینمش ؟

کیف پول ساده ی سبزرنگم رو در میارم و میدم ببینه. چشماش برق میزنه میگه خیلی قشنگه.! بعد پس میده. ازش میگیرم و بازش میگنم پول هاس توش رو در میارم میذارم تو کوله پشتیم. یهو میگه : وای خاله مواظب پولات باش!! نزنن!!

کیف رو طرفش میگیرم میگم فنا خانوم اینم یادگاری من به شما. فقط یادت نره جاش باید خوب درس بخونی هااا باشه؟!

سرش رو تکون میده میگه باشه! و با برق قشنگ چشماش کیف پول رو میگیره. انگار دیگه سرما رو حس نمیکرد انگار گرمای چشماش تن سردش رو گرم کرده بود. 

فنای 8ساله ی کوچولو با همون چشمای براقش با التماس گفت: خاله میشه منو تا پیش داداشم ببری؟!/ آره عزیزم پاشو بریم. داداشت کجاست؟

باهم رفتیم پیش همون پسری که تو راه دیدم. تا منو با خواهرش دید خندید و گفت : رفتی خواهرمم پیدا کردی؟!

یه آتیش کنار خیابون روشن بود. پسره یه کت تنش بود برخلاف خواهرش. فنا با خوشحالی پرید بالا و گفت : خاله خاله بیا بریم کنار آتیش.

من دیرم بود و به فنا کوچولو گفتم: عزیزم من دیرمه باید برم اما مواظب خودت باش. برو کنار آتیش تا سردت نشه باشه؟!

سرش رو تکون داد و من رفتم.

فالی رو که اول ازش خریده بودم رو در آوردم و خوندم :

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندی آموزد کرم کن که نه چندان هنر است

حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

[ ۱۳٩۱/٩/٢٦ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ رها ]

سالروزت گرامی باد شاعر مردِ بزرگِ ایرانم

 

 

«ـ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

 

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.

 

دست از گمان بدار!

 

با مرگ نحس پنجه میفکن!

 

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .»

 

 

 

نازلی سخن نگفت؛

 

سرافراز

 

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .

 

 

 

 

 

«ـ نازلی! سخن بگو!

 

مرغ سکوت، جوجة مرگی فجیع را

 

در آشیان به بیضه نشسته ست!»

 

 

 

نازلی سخن نگفت؛

 

چو خورشید

 

از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت . .  

 

 

 

نازلی سخن نگفت

 

نازلی ستاره بود

 

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت . . .

 

 

 

نازلی سخن نگفت

 

نازلی بنفشه بود

 

گل داد و

 

مژده داد: «زمستان شکست!»

 

و

 

رفت . . . 


[ ۱۳٩۱/٩/٢۱ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ رها ]

از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم !
اگه کسی حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده بکشه !
من این حرفا رو باور کردم ... !
اصلا باور کردنی هست ؟
" توانا بود هر که دانا بود " واقعاً ؟

من با این آدما غریبه هستم ...
با مجسمه ی آدما
با آدمای مجسمه
اینجا نمی شه به کسی نزدیک شد
آدما از دور دوست داشتنی ترند !

شبهای روشن / فرزاد موتمن

[ ۱۳٩۱/٩/٧ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ رها ]

شاعر میگه :

     تو بزرگی مثِ اون لحظه که بارون میزنه!!!

   

[ ۱۳٩۱/۸/٢۳ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ رها ]

حرفای دلِ منم 

مثِ همین بارونِ قشنگِ خوش بو

بی انتهاست....

ناگفته هایی از جنس بی انتهایی!

[ ۱۳٩۱/۸/٢۳ ] [ ٧:۱۸ ‎ب.ظ ] [ رها ]

شادی های کوچک من :

      دیدنِ یه دوستِ خوب تو خیابون به صورت خیلی اتفاقی!

[ ۱۳٩۱/۸/٢۳ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ رها ]

از تمومِ آدمایی که نیستن و نیستن و فکر میکنن بودن فقط تو ناراحتی هاست متنفرم!

میخوام صد سالِ سیاه نفهمی ناراحتم....

لعنتی!

دوستی هایِ شرطی حالم رو بهم میزنن!

[ ۱۳٩۱/۸/٢۳ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ رها ]

روزِ بد...

خیلی بد!!

روزی که تو آدم بده شناخته شی...

حتی برای خودت!

[ ۱۳٩۱/۸/۱٧ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ رها ]

فکرای جدید...

فکرای جالب و خطرناک!

[ ۱۳٩۱/۸/۱۳ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ رها ]

در بطن یک زندگی دروغی....

[ ۱۳٩۱/۸/۱٢ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ رها ]

روزهایی پر از روزمرگی...

اما من به این روزمرگی ها غلبه خواهم کرد!

[ ۱۳٩۱/۸/۱ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ رها ]

قسم به قلمی که این روزها عجیب دنیایمان از هم دور شده

و به یاد همونی که این قلم رو به دستم داد...

[ ۱۳٩۱/۸/۱ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ رها ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


تبادل لینک

فروش بک لینک