هفتاد و دوم

این روزا خسته م!

هی میخوام خوب باشم اما .... باور کن نمیشه!!

داغونم... انقدر داغون که با کوچیکترین خبر ناراحت کنده ای گریه میکنم....

«باورت میشه؟؟ من و گریه اصلن؟!!»

یه فصل برای این دخترِ معصومی که تو آتیش سوزیِ پیرانشهر بود و امروز کشته شد گریه کردم

یه فصل برای فردا

 یه فصل برای خودم

و یه فصل هم برای گریه کردن هام کلی گریه کردم!!

اصلن یه وضی شدم الان....

حالا کی حوصله درس خوندن داره؟؟ 

/ 0 نظر / 14 بازدید