هفتاد و پنجم

تو اتوبوس نشسته بودم هی میدیدم این خانومِ عزیزِ کنارِ دستم نود درجه چرخیده منو نگاه میکنه. منم کلن اعصاب نداشتم و اخمام تو هم بود.

چند دقیقه همینجور نگاهم کرد. منم اصلن بر نگشتم نگاش کنم یهو گفت: هنوزم نمیخندی!!!!!

با تعجب برگشتم نگاش کردم. گفتم چی؟ گفت : هنوزم نمیخندی!!

داشتم به خودم میگفتم یعنی انقدر داغونم که این خانومه ....؟!!

چهره ی متعجبم رو که دید گفت: مثلِ قبلنا!!!

مطمئن شدم اشتباهم گرفته چون حافظه تصویریم خوبه! گفتم: اشتباه گرفتین فکر میکنم.

گفت : من معلم خطت بودم یادت نیست؟!

گفتم : نه اشتباه میکنین.

بعدِ یکم آدرس دادن و فهمیدنِ اینکه منو اشتباه گرفته گفت: خیلی عجیبه! مو نمیزنی با اون شاگردم فقط بزرگتر شدی.

انگار هنوزم باور نمیکرد که من شاگردش نیستم.

می گفت: اون موقع ها بهش میگفتم چرا نمیخندی؟؟ آخه اصلن نمیخندید. منم دوست داشتم بخنده. دیدم تو هم نمیخندی...

یه لبخند زدم و گفتم همیشه اینجور نیستم!

وقتی خدافظی کرد و از اتوبوس پیاده شد، تونسته بود لبخند رو روی لبام بنشونه.

خیلی عجیب بود برام... خیلی!

حرفی رو که زد واقعن نیاز داشتم بشنوم. نیاز داشتم یکی بگه خودتو جمع کن باباجون!! 

/ 2 نظر / 10 بازدید
ام پاتوق

سلام وب خوبي داري.هرچند هميشه جاي پيشرفت هست.خوشحال ميشم به منم سر بزني و نظرت رو بگي.منتظر حضورت هستم.موفق و پيروز باشي.فعلا...

farhad

هنوزم نمیخندی!!![سوال]