هفتادم

امروز - بعد کلاس - میدون هفت تیر

هوا خیلی سرد بود و خودم رو تو کاپشنم مچاله کردم و تند تند راه میرفتم تا زودتر برسم به مترو.

یهو یه دختر بچه که تو وهله اول پسر به چشم میخورد رو دیدم گوشه خیابون داره فال میفروشه. پرسیدم : دونه ای چند میدی؟ / هرچی دوست دارید بدین.

دست میکنم ته جیبم چندتا پول خورد داشتم میدم بهش و یه فال برمیدارم. دختره یه نگاه به من میندازه میگه: میشه بهم پول بدین؟ من غذا نخوردم!

دلم یه لحظه یه جوری شد میخواستم بدم اما گفتم از کجا معلوم به خود بیچاره ش برسه؟! گفتم: نه. ندارم و رفتم یکم جلو تر رفتم باخودم فکر کردم خودم براش غذا بخرم. یه بقالی نزذیک بود رفتم از این ساندویج های بسته بندی شده بخرم. سر راهم یه پسر بچه دیگه رو دیدم که داشت فال میفروخت واسه همین دوتا خریدم یکی ش رو دادم به پسره یکیش رو بردم پیش دختره.

وقتی رسیدم پیش دختره دیدم حالش خیلی بده. تازه دیدم که هیچی نپوشیده و فقط یه بولیز تو اون سرما تنشه. غذا رو بهش دادم گفتم پاشو برو خونت!

گفت نمیشه / گفتم : چرا نمیشه؟ داری یخ میزنی آخه این چه وضعشه برو خونتون زود باش! / اگه سی تومن در نیارم مامانم رام نمیده خونه / چقدر جمع کردی تا الان؟

پشو بلند میکنه و یه سری پول خورد و 2 تا دو تومنی و چندتا پونصدی و صدی و سکه زیرش بود. دیدم تا سی تومن خیلی مونده. 

شال گردنم رو در آوردم انداختم دور شونش و دست هاش رو که لای پاهاش قایم کرده بود تا گرم شه رو دور یه سر شال پیچیدم.

گفتم : آخه عزیزم اینطوری که یخ میزنی!/ سرش رو تکون داد. اسمش رو پرسیدم گفت : فنا / منم خودمو معرفی کردم یهو چشاش برق زد و گفت اسم دوست منم اینه!

خندیدم. بعد برگشت گفت : خاله تو کیف پول داری؟ / آره چطور؟ / من آخه کیف پول خیلی دوست دارم. میشه ببینمش ؟

کیف پول ساده ی سبزرنگم رو در میارم و میدم ببینه. چشماش برق میزنه میگه خیلی قشنگه.! بعد پس میده. ازش میگیرم و بازش میگنم پول هاس توش رو در میارم میذارم تو کوله پشتیم. یهو میگه : وای خاله مواظب پولات باش!! نزنن!!

کیف رو طرفش میگیرم میگم فنا خانوم اینم یادگاری من به شما. فقط یادت نره جاش باید خوب درس بخونی هااا باشه؟!

سرش رو تکون میده میگه باشه! و با برق قشنگ چشماش کیف پول رو میگیره. انگار دیگه سرما رو حس نمیکرد انگار گرمای چشماش تن سردش رو گرم کرده بود. 

فنای 8ساله ی کوچولو با همون چشمای براقش با التماس گفت: خاله میشه منو تا پیش داداشم ببری؟!/ آره عزیزم پاشو بریم. داداشت کجاست؟

باهم رفتیم پیش همون پسری که تو راه دیدم. تا منو با خواهرش دید خندید و گفت : رفتی خواهرمم پیدا کردی؟!

یه آتیش کنار خیابون روشن بود. پسره یه کت تنش بود برخلاف خواهرش. فنا با خوشحالی پرید بالا و گفت : خاله خاله بیا بریم کنار آتیش.

من دیرم بود و به فنا کوچولو گفتم: عزیزم من دیرمه باید برم اما مواظب خودت باش. برو کنار آتیش تا سردت نشه باشه؟!

سرش رو تکون داد و من رفتم.

فالی رو که اول ازش خریده بودم رو در آوردم و خوندم :

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندی آموزد کرم کن که نه چندان هنر است

حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

/ 2 نظر / 12 بازدید
بلاگ دایر

وبلاگ خود را به فهرست وبلاگ های فارسی اضافه کنید.

فریماه

چه حقایق تلخی وای...رها....درس خوندن چه کار آسونیه...